ملالی نیست...

برگی افتاده بود


جای دیگری افتاده بود


و من صدای افتادنش را

 

صدای جدا شدنش را از شاخه


چرخیدنش را و پیچ و تابِ آرام‌آرام آمدنش را


و صدای نشستنش را، بر سطح درخشانِ آسفالتی، پیاده‌رو خیابانی

 ، ...


شنیده بودم



ندانستم از کدام شاخه‌‌ی کدام درخت


در کجا روییده بود و


بر کجا فرود آمده بود


این ‌چنین درخشان و این‌چنین پرعشوه



همین است، فقط همین


و ملالی نیست



برگی، جایی، افتاد


و زندگی من گذشت در، یافتنِ درخت


و در، دریافتنِ برگ و درخت



همین بود، فقط، همین


و ملالی نیست دیگر


جز دوری شما

                         

                                  ....

 

/ 1 نظر / 25 بازدید
پرند آبی تنها

سلام دوست خوب من زیبا بود احساس هجوم تاریکی سردی بر وجودم مستولی گشت وناگهان صدای خرد شدن استخوانهایم راشنیدم خوب بیاد دارم زمان پرواز را ونگاهی به فراسوی باغ کهنه وکوچه خلوت را یادم آمد مردی با نگاهی خسته از روز لبه کیله خود رابه علامت مبارزه با بوران پایین آورده بود واین سایه سنگینی گامهای خسته او بر دل سرد آسفالت بود و دگر هیچ وهیچ و صدای نشستنش را، بر سطح درخشانِ آسفالتی، پیاده‌رو خیابانی شنیده بودم من یه رمانی خونده بودم که خیلی رو من تاثیر گذاشت یه قسمتی از اون بد جوری با کامنت تو حور در می اومد ببخشی خرابش کردم موفق باشی دوست خوبم [گل]