همیشه...

شب روی جاده نمناک می خوانم هر مهتاب تو را

 

و تو آرام می آیی و می نشینی در سکوت سینه ام

 

 

زیر لب با شوق صدایت می زنم

 

 

و تو دست در دستم می نهی

 

 

و چشمهای فسونگرت می برد مرا...

 

 

گوش کن نبضم از طغیان خون متورم شده است

 

 

و تنم از وسوسه ای می سوزد

 

تو را می خواهم برای بودنت ...ماندنت...همیشه و همیشه

 

 

...

/ 0 نظر / 19 بازدید